سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
اسمان بارانی
بسا برادری که مادرت او را نزاده است . [امام علی علیه السلام]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :0
بازدید دیروز :0
کل بازدید :1344
تعداد کل یاداشته ها : 19
30/2/91
6:10 ص
مشخصات مدیروبلاگ
 
کوروش[0]

خبر مایه
بایگانی وبلاگ
 
پیامها[9]
پیوند دوستان
 
سینوهه
1 2 >

سخت آشفته و غمگین بودم…
به خودم می گفتم:
بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم میگیرند
درس ومشق خود را…
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند…
خط کشی آوردم،
درهوا چرخاندم...
چشم ها در پی چوب ، هرطرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !
اولی کامل بود،
خوب، دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم...
سومی می لرزید...
خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود...
دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف،
آنطرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا
همچنان می لرزید...
” پاک تنبل شده ای بچه بد ”
" به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"
” ما نوشتیم آقا ”
بازکن دستت را...
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
او تقلا می کرد
چون نگاهش کردم
ناله سختی کرد...
گوشه ی صورت او قرمز شد
هق هقی کرد
و سپس ساکت شد...
اما همچنان می گریید...
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله
ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
زیر یک میز،
کنار دیوار ، دفتری پیدا کرد ……
گفت : آقا ایناهاش، دفتر مشق حسن
چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم، بردلم آتش زد
سرخی گونه او، به کبودی گروید …..
صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر
سوی من می آیند...
خجل و دل نگران، منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای، یا که دعوا شاید
سخت در اندیشه ی آنان بودم
پدرش بعدِ سلام، گفت : لطفی بکنید، که حسن را ببرم!
گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمی گشته
به زمین افتاده بچه ی سر به هوا، یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو وکنارچشمش، متورم شده است
درد سختی دارد، می بریمش دکتر با اجازه آقا …….
چشمم افتاد به چشم کودک...
غرق اندوه و تاثرگشتم
منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد وکوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب ودفتر ….
من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم
عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم
من از آن روز معلم شده ام ….
او به من به یاد آورد این کلام را...
که به هنگامه ی خشم
نه به فکر تصمیم
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی
***
یا چرا اصلا من عصبانی باشم
با محبت شاید، گرهی بگشایم
با خشونت هرگز...
هرگز...



  
  
 

من تنها من خسته          با یه کوله بار غصه       


من مجنون من عاشق       روی دریا توی قایق        


من گریه من ساده        از عشقت شده آواره       


تو زیبا تو خفته           با یه دنیا حرف نگفته      


تو لیلی تو همراه        گفتی از شادی فردا        


تو همرازتونایاب          عشقت شده برام سراب    


21/7/87::: 8:13 ع
نظر()
  
  


 


منتظر کسی باش که حتی اگه  درساده ترین لباس


 بودی حاضر بشه تورو به همه دنیا نشون بده  و بگه  که


"این دنیای منه "



  
  


 


دورم ز تو ای خسته خوبان چه نویسم؟   


من مرغ اسیرم به عزیزم چه نویسم؟   


ترسم که قلم شعله کشد صفحه بسوزد  



 با آن دل گریان به عزیزم چه نویسم؟


17/7/87::: 11:33 ع
نظر()
  
  


من عاشق آن دیده چشمان سیاهم    


بیهوده چه گویم که پریشان نگاهم    


گر مستی چشمان سیاه تو گناه است    


من طالب آن مستی و خواهان گناهم


  
  


ترسم که شبی از غم ناگه بمیرم   


در بستر دلسوز با آه بمیرم   


 آن لحظه آخر که اجل گفت بمیر   


ای کاش تو را بینم و آنگاه بمیرم


  
  


وقتی اشکهایم بر روی زمین ریخت تو هرگز ندیدی که چگونه می گریم .


تو دلم را با بی کسی تنها گذاشتی و چشمانم را به انتظار نگاهت گریان گذاشتی


16/7/87::: 10:58 ع
نظر()